جدي بيام يه تكوني بديم آخه اين درسته كه فقط گشنه بمونيم كه چي اين همه آدم گشنه چيي شد هان؟ واقع فك ميكنيد ما رضون اينه روزه اينه كه فقط ما گشنه باشيم؟نميدونم شايدم من دارم اشتباه مي كنم نميدونم….حالا بي خيال امروز يه داستانه اميدوار كننده خوندم گفتم شمام بخونيد آخه دقت كردم ديدم همه دارن ازغم از كسي كه دوست داشتن و يه روزي پيششون بوده والان ديگه نيست و…حرف مي زنن گريه ميكنن آخه چرا؟ توجه كردين همه وبلاگا شده عشق و عاشقي مي بيني همه دارن ازغم از بي وفايي ميگن….شما فك ميكنيد برايه چيه؟من فك ميكنم ما خودمونو گم كرديم واقن هنوز نفهميديم عشق چيه به هر دوستيه احمقانه اي ميگيم عشق واقعا عشق اينه؟!؟!من كه همچين فكري نمي كنم اسم اين خود آزاريه نه عشق اينو به اونايي گفتم كه روم نشد جولوشون اينا رو بگم شما زياد جدي نگيريد ببخشيد يه ضره دلم پر بود آخه نميدونيد كه… بي خيال بريم سراغ اين داستانه اينه
همه چيززيباست
خردمند پيري دردشتي پوشيده از برف قدم مي زند كه به زن گرياني رسيد و دليل گريستن زن را از او پرسيد.زن در جواب گفت:"به زندگي ام مي انديشم به جوانيم به زيبايي كه در آينه مي ديدم و به مردي كه دوست داشتم.خداوند بي رحم است كه قدرت حافظه رابه انسان بخشيده است.مي دانست كه من بهار عمرم را به ياد مي آورم ومي گريم.
مرد خردمند در ميان دشت پر برف ايستاد به نقطه اي خيره شد و به فكر فرو رفت. زن از گريستن دست كشيد و پرسيد:در آنجا چه مي بينيد؟
خردمند پاسخ داد:دشتي از گل سرخ.خداوند آن گاه كه قدرت حافظه را به من بخشيد بسيارسخاوتمند بود.مي دانست در زمستان همواره مي توانم بهار را به ياد آورم…و لبخند بزنم."
بله اينجورياس ديگه….![]()
اميدوارم خوشتون اومده باشه
دوستايه گلم يه خواهش ازتون داشتم و اون اينه كه برايه من و برايه همه دعا كنيد. مرسي![]()
حرف آخر:
مرگ حقیقی برای انسان مرگ امید است
ناپلـئون
سلام سلام دوستاي گلم خوشومدين اينجا وبلاگ من از همه چيم توش مي گم هر کسی باهر نظریه خوشومده