سلام به دوستاي گل خودم چطورياييد خوبيد؟ چه خبرا…..چه مي كنيد با روزه وبه به راستي طاعات و عباداتتون قبول باشه اميدوارم هممون بتونيم از اين ماه نهايت استفاد رو ببريم

جدي بيام يه تكوني بديم آخه اين درسته كه فقط گشنه بمونيم كه چي اين همه آدم گشنه چيي شد هان؟ واقع فك ميكنيد ما رضون اينه روزه اينه كه فقط ما گشنه باشيم؟نميدونم شايدم من دارم اشتباه مي كنم نميدونم….حالا بي خيال امروز يه داستانه اميدوار كننده خوندم گفتم شمام بخونيد آخه دقت كردم ديدم همه دارن ازغم از كسي كه دوست داشتن و يه روزي پيششون بوده والان ديگه نيست و…حرف مي زنن گريه ميكنن آخه چرا؟ توجه كردين همه وبلاگا شده عشق و عاشقي مي بيني همه دارن ازغم از بي وفايي ميگن….شما فك ميكنيد برايه چيه؟من فك ميكنم ما خودمونو گم كرديم واقن هنوز نفهميديم عشق چيه به هر دوستيه احمقانه اي ميگيم عشق واقعا عشق اينه؟!؟!من كه همچين فكري نمي كنم اسم اين خود آزاريه نه عشق اينو به اونايي گفتم كه روم نشد جولوشون اينا رو  بگم شما زياد جدي نگيريد ببخشيد يه ضره دلم پر بود آخه نميدونيد كه… بي خيال بريم سراغ اين داستانه اينه

 

همه چيززيباست

خردمند پيري دردشتي پوشيده از برف قدم مي زند كه به زن گرياني رسيد و دليل گريستن زن را از او پرسيد.زن در جواب گفت:"به زندگي ام مي انديشم به جوانيم به زيبايي كه در آينه مي ديدم و به مردي كه دوست داشتم.خداوند بي رحم است كه قدرت حافظه رابه انسان بخشيده است.مي دانست كه من بهار عمرم را به ياد مي آورم ومي گريم.

مرد خردمند در ميان دشت پر برف ايستاد به نقطه اي خيره شد و به فكر فرو رفت. زن از گريستن دست كشيد و پرسيد:در آنجا چه مي بينيد؟

خردمند پاسخ داد:دشتي از گل سرخ.خداوند آن گاه كه قدرت حافظه را به من بخشيد بسيارسخاوتمند بود.مي دانست در زمستان همواره مي توانم بهار را به ياد آورم…و لبخند بزنم."

بله اينجورياس ديگه….

اميدوارم خوشتون اومده باشه

دوستايه گلم يه خواهش ازتون داشتم و اون اينه كه برايه من و برايه همه دعا كنيد. مرسي

حرف آخر:

 مرگ حقیقی برای انسان مرگ امید است

      ناپلـئون

سلااااااااام بچه ها چه طور مطوريد شماها؟

 انقد دلم براتون تنگييييييييييده بود كه حد نداشت ولي خوب چه كنيم كه……نشد بيام حالا بيخيال اين بحثا

راستي گفته بودم ايشالا ميريم مسابقات رباتيك خيره سرمون پاشوديم رفتيم حالا بگيد كجا رفتيم رفته بوديم نطنز واي چشمتون روز بد نبينه هيچ امكاناتي نبود از اون جايم كه خيلي خوابگاشون تميز بود رفتيم هتل البته هتل كه چه عرض كنم منفي پنج ستاره بود خلاصه رفتيم تو انقدر با بچه ها مسخره بازي دراورديم كه از خنده داشتيم ميمرديم يه دفه گفتن بچه ها رباتا كارا نمي كنن ما رو مي گي كوفتمون شد رفتيم تو اتاق كه ديديم بله همه آيسيا سوخته بود به خاطر اين كه شركت اتمل كه آيسي ميزنه كل اين پرتاي اين آيسيارو عوض كرده بود ديگه هيچي آقاي دهداريان كه عضو تيم بودن با هزار ترفند و تبديل كردن ايتيمگا شصدوچار به سي ودو دوتا شونو راه انداخت وقتي رفتم تو پيست ديدي بجايه امدي اف شبرنگ زدن اونم چي براق تقيب خطم كه مي دونيد اگر با ديجيتال كار بشه مسيرو دنبال نمي كنه همون وارفتيم خلاصه هر چارتا رباتمونم حذف شد ولي خوب عوضش جاتون خالي رفتيم گردش آقا خيلي خوش گذشت عالي بود معركه همم پايه خيلي توپ بود

اينم براي اون دوستاني كه هي ميگن چي شد راستی بچه ها اگر اهل رمان هسید اینو حتما بخونید اسمش در امتداد حسرت خیلی قشنگه

ايندفه ديگه داستانو اينارو بيخياليد كه حال ندارم ايشالا دفه بد جبران كنم

خيلي دوستون دارم اميدوارم هميشه موفق باشيد

حرف آخر:

                           شعله هايه بزرگ از جرقه هايه كوچك اند

                                         دانته