چه خبرا میبینم که داریم به مدرسه ها نزدیک میشیم و همه به تکاپو افتادن دوستای گل دانشگاهیم که از خیلی وقت پیشا رفتن صداشو در نمیارن.........
ٱخههههههههههههه آدم این سال اولیا رو میبینه انگیزش برا ادامه تحصیل بیشتر میشه!
آخه نمیدونید که این داداش ما هر روز که از دانشگاه بر میگرده یه چیزی دستشه دو روز اول که یه شاخه رز قرمز دستش بود الانم که هروز بایه بسته کادو میاد من نمی دونم اینا رو دوس دوختراش بهش میدن ...!اگر میدن که خیلی الافن در کل خیلی مشکوکه ازشم میپرسی گلارو که میگه برا تو اوردم و با کلی قربونت برم فدات بشم گوشای مارو دراز میکنه کادوارم میگه دانشگاه میده من نمی دونم این چه دانشگاهیه که.......![]()
در هر صورت خوشبحال دانشجوای این دانشگاه امیدوارم مام این دانشگاهه که این پسره میگه قبول شیم خدایش خیلی خوش میگذره هر روز یه کادو یه شاخه گل دیرم که میای میگی کلاسم طول کشید دوستان دانشگاه رفتن امکانات دیگه ایم داره خواستین به صورت رایگان در یک لوح فشرده تصوری موجوده خلاصه این همه فک زدم که بگم درس بخونید از این دانشگاه خوبا قبول شید...... بگذریم شما چه میکنید!؟
راستی تو کادواش یه کتاب بود منم برداشتم خوندم یه داستان توش بود خیلی خوشم اومد خواستم شمام بخونید اینه:
اولیور وندل هولمز در جلسه ای حضور داشت.او کوتاه ترین مرد حاظر در جلسه بود دوستی به مزاح رو به او گفت:
آقای هولمز تصور میکنم در میان ما بزرگان شما احساس کوچکی می کنید.هلمز پاسخ داد:"احساس نیم سکه طلائی را دارم که میان پول های خورد قرار گرفته باشد."
نه خدایش اعتماد بنفس و داشتید ته داشتید خیلی باحال بود حالا هی بگید دانشگاه بده..........
یه داستان دیگم میخوام بذارم.....
راستش این داستانو یکی برام گفته که از ته دلم دوسش دارم خیلی و واقعا نمی خواستم.......
با این که برام خیلی سخته یاداوریش ولی دوستدارم حداقل نوشتش تو وبلاگم باشه یه یادگاری کوچولو چون اونکه دیگه رفت و............!
اینه:یه روز ی یه دختری از گرسنگی داشت گریه می کرد.یه پیر مرد که دستش یه نون بود از اون جا میگذشت که دخترو میبینه و دلش به حال دختره می سوزه و میره تا ببینه کاری از دستش بر میاد که واسه دختره بکنه یا نه.پیر مرد میشینه کنار دخترو شروع میکنه با دختره گریه کردن.دختر از پیر مرد میپرسه داری چی کار میکنی؟پیر مرد جواب میده:من دارم باهات همدردی میکنم،دارم کمکت میکنم تا بفهمی توی غمت تنها نیستی.دختر بهش گفت من گرسنمه،از اون نونت بهم میدی؟پیر مرد با عصبانیت گفت:من نگفتم که میخوام از نونم بهت بدم فقط گفتم میخوام باهات گریه کنم تا بهت کمکی کرده باشم.دختر از گرسنگی مرد و اون مرد از نونش به اون نداد و فکر میکرد کمک کردن به اون فقط همدردیه اما نمیدونست که شاید یه تیکه از نونش بتونه جون اون دخترو نجات بده.............
تا حالا شده بخوای پیش یکی بمونی بعد بخاطر دلایلی نشه به خواستت برسی و اون طرف فک کنه این تویی که نمی خوای پیشش بمونی؟واقعا سخته آدم نتونه حرفشو به دیگران بزنه نه؟
بچه ها این هفته خیلی هفته بدی بود خیلی....! امیدوارم دیگه تکرار نشه.ببخشید هم خیلی طولانی شد هم بخاطر این آخرش نتونستم هیچی نگم!
حرف آخر:
مرگ حقیقی برای انسان مرگ امید است!
ناپلئون
سلام سلام دوستاي گلم خوشومدين اينجا وبلاگ من از همه چيم توش مي گم هر کسی باهر نظریه خوشومده